لا مذهب
ولی بی دین لا مذهب زیارتش ثواب داره...

روزهایی که بود، سخت بود!

شادمانی، آرامش، و روانی زندگی آرزومندم برایتان!

ایام به کام!

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

از کوهٍ خوبی ِ این روزهاست که زندگی دوباره جاری شد...

[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

تو را دوست دارم،
چون نان و نمک.
چون آبی خنک،
که شب هنگام با عطش بیدار شده
و از شیر آب می نوشم

چون هیجان، شادی و نگرانی باز کردن بسته پستی
که نمی دانی درون آن چیست؟

تو را دوست دارم
چون اولین عبور از فراز دریا
چون دلشوره ای در غروب استانبول

تو را دوست دارم
چون گفتن “ شکر، زندگی میگذرد “ ...

ناظم حکمت

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

گاهی رویا بسیار نزدیک است...

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

وقتی بابا شروع کرد، سست شدم.

سرم رو گذاشتم روی پات و باهاش دم گرفتم!

و تو نفهمیدی که من چی شدم با بوی جوی مولیان و موهام رو نوازش کردی!

و من این نوازش ها رو نمی فهمیدم!

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

از همون روز، از روز لجاجت من، از روز حماقت من، از اون شب وسط دی که تو رفتی، دیگه هیچ چیز عادی نشد. حتی شش ماه بعد که تو بودی، باز هم عادی نبود.88 دیگه تکرار نشد. به جاش 89 اومد، خوب نبود. 90 که اومد...

هنوز دلم با همه ی وجود می خوادت. جالبه واست این همه وقاحت. نه؟

می دونم که دیگه دستام از بودنت تهی شده.

تو رفتی، رفتی، رفتی...

راهت دور شده.

راه من و تو که روز و شب با هم بودیم...

[ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

ممنون مامان و بابا که در کنار تربیت به من شخصیت دادین.

[ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

[ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

گاهی فقط در همین حد خوبی هات جواب داره صبا!!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

درست است گفتند کودکی خوب است

اما قهر کردن های کودکانه نه!

بهانه گیری های بچگانه نه!

دعواهای بی دلیل نه!

 

لبخند های بی دلیل خوب است!

بوسه های پر از تف اما از ته دل خوب است!

با صدای بلند و بدون ترس گریه کردن خوب است!

مرسی از هاله

و روز کودک مبارک

[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

تو را نا دیدن ما غم نباشد...

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

از روزی که رفتنت را باور کردم، زندگی را گم کردم. غم و اندوه نیست. دلتنگی هم نیست. نوعی سکون است که وقتی تمام شدن و بی حرکت شدن تو را به یاد می آورم نا خود آگاه از کار باز می ایستم.

چرا تو باید در اینجا بایستی و من پیش برم! من کجا باید برم؟

وقتی به هرچیزی چنگ می زنم که شاید زندگی باشد، و وقتی روی بر می گرداند، می بینم نه! زندگی نیست. هیچ چیز نیست...

و کم می شوم...

[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

مطمئنم که بر می گردم.

اما برای راحتی خیال خودم خداحافظی می کنم...

و تو...

گاهی سرت را بلند کن و پنجره ی خالی را ببین.

 

پس نوشت: گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود!!!

[ پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

باور کن بزرگترین آرزوهای من حتی کوچکترین ِ آرزوهای تو هم نبودند...

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

من با یه جمله ی تو، با یه  کلمه توی اون جمله ی عجیب و پشت بندش یه عکس عجیب که رفتم پی اش، دگرگونم و غمگین.

شاید حالا تو بی درد باشی، اما من درد بی دردی تو رو می کشم.

درد می کشم از اینکه چرا وقتی باید همه ی وجودم رو به کار بگیرم تا از غم تو کم کنم، عذابت می دم و نمی فهممت.

چرا من اینقدر کمم که هیچ کاری، خدایا، واقعا" هیچ و هیچ و هیچ کاری از دستم بر نمی یاد؟

و من برای تو که بی نهایتی، که دریایی، که سرتاسر قلبی، که بزرگواری، غم و شادی آمیخته دارم.

غم از سرنوشت تو و شادی از بی غمی تو نسبت به این سرنوشت.

برای همه ی نا مهربونی ها منوببخش

و من خوب می شم.

و قول می دم که به جز شادی واست نداشته باشم.

دوستت می دارم.به اندازه ی بی نهایتی خودت.

 

پس نوشت: این رو برای عشق پنهانی نوشتم که در هر حالتی تحملم کرده و من در مقابلش فقط نفهمی نشون دادم. بخشش نامه نبود. امیدوارم وقتی می خونه، برای یک لحظه نفهم بشه و متوجه نشه که مخاطب اون بوده.

 

[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.
دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.

دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.

عرفان نظرآهاری

[ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

وقتی صدای پیچیدن یه موتور توی پیاده رو اومد، من و مامان بی اختیار برگشتیم تا ببینیم داییه یا نه.

نبود...

از مامان پرسیدم: اگه یه روز دایی بیاد، فرار که نمی کنی. مگه نه؟

جواب داد: بیست و دو ساله منتظرم بابام بیاد...

[ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

برای مامان و مصی...

و برای خانم پ ، که برادری برادرهایشان پا بر جاست...

A Simple Child,
That lightly draws its breath,
And feels its life in every limb,
What should it know of death?

I met a little cottage Girl:
She was eight years old, she said;
Her hair was thick with many a curl
That clustered round her head.

She had a rustic, woodland air,
And she was wildly clad:
Her eyes were fair, and very fair;
--Her beauty made me glad.

"Sisters and brothers, little Maid,
How many may you be?"
"How many? Seven in all," she said
And wondering looked at me.

"And where are they? I pray you tell."
She answered, "Seven are we;
And two of us at Conway dwell,
And two are gone to sea.

"Two of us in the church-yard lie,
My sister and my brother;
And, in the church-yard cottage, I
Dwell near them with my mother."

"You say that two at Conway dwell,
And two are gone to sea,
Yet ye are seven!--I pray you tell,
Sweet Maid, how this may be."

Then did the little Maid reply,
"Seven boys and girls are we;
Two of us in the church-yard lie,
Beneath the church-yard tree."

"You run above, my little Maid,
Your limbs they are alive;
If two are in the church-yard laid,
Then ye are only five."

"Their graves are green, they may be seen,"
The little Maid replied,
"Twelve steps or more from my mother's door,
And they are side by side.

"My stockings there I often knit,
My kerchief there I hem;
And there upon the ground I sit,
And sing a song to them.

"And often after sun-set, Sir,
When it is light and fair,
I take my little porringer,
And eat my supper there.

"The first that died was sister Jane;
In bed she moaning lay,
Till God released her of her pain;
And then she went away.

"So in the church-yard she was laid;
And, when the grass was dry,
Together round her grave we played,
My brother John and I.

"And when the ground was white with snow,
And I could run and slide,
My brother John was forced to go,
And he lies by her side."

"How many are you, then," said I,
"If they two are in heaven?"
Quick was the little Maid's reply,
"O Master! we are seven."

"But they are dead; those two are dead!
Their spirits are in heaven!"
'Twas throwing words away; for still
The little Maid would have her will,
And said, "Nay, we are seven!"

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

واقعا" دلم می خواد بدونم تو الان در چه حالی هستی آسیه، بعد از این روزهای دود گرفته...

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

متشکرم.

از همه ی دوستان خودم در اینجا متشکرم برای دلداری های دورادورشان که آرامشی بود برای من.

از یاران معدودمان که در همه ی این روزهای سخت دستگیرمان شدند متشکرم.

 

 

از همه ی کسانی که روزهای خوب و بد در کنارشان بودیم و این روزها در کنارمان نبودند، متشکرم.

از همه ی کسانی که به آمدن و خواندن فاتحه ای سر خاک بسنده کردند و اوقاتشان را با سیاه پوشی ما تلخ نکردند، متشکرم.

از همه ی کسانی که فراموش کردند با ما نسبتی دارند و زحمت آمدن را از شانه های خود برداشتند، متشکرم.

 

این 40 روز سخت بود، اما گذشت و سخت تر هم خواهد شد و باز هم خواهد گذشت.

رفتن تو دایی، شناختن ها را کامل کرد.

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

سنگ می شوم.

همه را همین بس...

[ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

این روزها تنها کسی که لبخند می زند، عکس توست...

[ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

وقتی خاک را چنگ می زدم و گاهی دست های خیس از خونم را بر خاک خشک می کشیدم، دلم می خواست کسی بیاید و بگوید اشتباه شده. این خاک عزیز تو نیست. او در خانه اش نشسته. هرگز چنین نشد و من تا صبح سعی در کندن تو از خاک داشتم.

دلت نمی گیرد آنجا؟

تنگ نیست؟

از تاریکی نمی ترسی؟

این توئی که با خاک درمی آمیزی و می روی و من اینجا تو را صدا می زنم و جوابی نیست؟

دلم در سینه ام نیست.حسش نمی کنم.

تمام قلب و روحم پیش توست...

زیر خاک...

و من زیر بار غم تو مدفون شدم و تو زیر خاک.

مرده ی یاغی شده ام.

نفس بر مردگان حرام است و من نمی دانم به چه اجازه هنوز نفس می کشم.

بیداری بر مرده روا نیست و من نمی دانم خواب را که از من ربوده است.

آرامش این روزها تنها از آن مرده هاست و من پریشان تر از پریشانم

بر زبانم چرا نیست...

کاش هم نیست...

این پرونده ی زندگی تو بود که امروز به بایگانی رفت و من در اتاق بایگانی به دنبال آن می گشتم تا باز به جریانش بیندازم.

صد افسوس که قاضی رآی قطعی را صادر کرد.

[ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

خواشحالم برای رضایی که امشب پس از سال ها، کش و قوسی به تنش داد و آرام گرفت.

و افسوس برای توران، مصی، مریم که یکی غم فرزند دارد و آن دو غم برادر.

 

روحت پر آرامش دایی...

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ صبا ]

فکر می کردی کنار پاهای در بندت خوابم برده اما من صدای نفس های لرزانت را می شنیدم و از فرصت بی حسی دست های تو استفاده کردم و بی وقفه، بی صدا اما هزار بار بوسیدمشان.

دلم پر از آتش است.

نمی دانم چه می شوی.

نمی دانم خودت می شوی یا نه.

اما...

می دانی که من دیگر خودم نمی شوم؟

می دانی که دیگر برای خودت نمی شوم؟

می دانی که بساط عاشقی ام را جمع کرده ام؟

می دانی که با سنگی به ته دریا روانه اش کردم؟

[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

دلتنگ و وحشی چوبم...

[ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

طوطی تخم گذاشته.

بعد از شش سال که خواهر من بود و دختر کوچیک خونواده.

وقتی تخمش رو دیدم، حالم خوب شد.

پس امروز باید خبر خوبی می رسید.

و رسید...

بعد از شش روز به هوش اومده بود.

ممنون طوطی...

ممنون دوست من...

[ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ صبا ]

دیروز بود که فهمیدم از 9 شهریور 87 تا همین دیروز در خیلی موارد سخت در اشتباه بودم.

اینکه فقط من نبودم.

و اینکه تو، الف، چقدر به تک بودن من و به قول خودت ماه بودن من توی زندگیت پافشاری می کردی.

حالا عجیبه برام.

نمی دونم دیگه چجوری و به چه نوع افرادی باید اعتماد کنم.

یا کلا" باید چشمم رو روی همه چیز ببندم؟؟؟

حالا آرومم.

که خیلی وقته برای خودم ماهم.

و این واقعیت رو وقتی نفهمیدم که خیال این ماه بودن بتونه آزارم بده.

خوشحالم برای خودم و غمگینم برای ماهیت تو...

[ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبا ]
کیم و چیم؟

من خودم هستم... شاید بعدا" اضافه هم بشوم...
امکانات وب